خرید بک لینک

در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «گناه» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

تصمیم گرفتم امروز درمورد گناه بنویسم. در زمان های خیلی دور و دراز گذشته مثلا 200سال پیش که تلگرام داشتم تو یه گروه خودمونی و خصوصی و دوستانه با چندتا از دوستان در این خصوص بحث می کردیم و بحث جالبی بود براهمین تصمیم کبرا گرفتم برا شما هم بازگو کنم، امیدوارم لذت ببرید.

اکثر آدما گناه رو داخل قتل و تجاوز و این قبیل جرائم میدونن. اما گناه خیلی گسترده تر از این حرفاست، مثلا دروغ کوچکی مثل اینکه بگیم فلانی سیگاری هستش حتی اگه به شوخی باشه، یا مسخره کردن یکی که داره دلقک بازی درمیاره به قصد تحقیر کردن، یا تمسخر ظاهر طرف حتی اگه خودشخص هم بشنوه و بخنده و...

اما در این میان از همه معروف تر نگاه و برخورد با نامحرمه که توی فرهنگ ما ایرانی ها هم حسابی جا افتاده و من قصد دارم کمی در مورد اون بنویسم.

مرحوم کافی داخل یکی از سخنرانی هاش حرف خوبی درمورد گناه می فرماید، مرحوم میفرماید فکر نکنید توی خیابون راه میرید وقتی نامحرم رو میبینید سرتون رو پایین میاندازین فکر میکنید کمر شیطان رو شکستین نه اینجور نیست. توی خیابون هزارتا چشم دنبالتونه شما هم از ترس سرتون رو میاندازین پایین. مرد اونیه که دختر شاه که بسیار هم زیباست بهش شب پناه بیاره و تاصبح انگشتاش رو بسوزونه تا مبادا نفسش بهش غلبه کنه و خدا هم به عنوان هدیه او را جاودانه میکنه(اشاره به استاد میرداماد طلبه ای که در جوانی به دختر زیبای شاه پناه داد شبانه و سعی کرد تا دامنش رو از گناه حفظ کنه).

یا مثلا مرحوم کافی جای دیگه میگه وقتی توی جمعی هستی سرت رو میاندازی پایین وبه نامحرم نگاه نمیکنی احساس کاذب عفت و پاکدامنی برت نداره بری منت بذاری سر خدا، زمانی میتونی منت بذاری که مثل جوان خارکن باشی، روزی زنی بیوه و بسیار زیبا در بیابان داشت هیزوم جمع میکرد که جوانی خارکن به او برخورد میکند و هردو تنها در بیابان بودند، جوان از زن درخواست رابطه می کنه اما زن به او میگوید شرم کن، جوان قبول نمیکند و میگوید اگر قبول نکردی به زور متوسل میشم، زن که دیگر امیدی به فرار نداشت رو به جوان میگوید مگر نمیدانی خدا مارو نگاه میکنه؟ جوان از گفته زن شرمنده میشه و چندسالی رو به توبه و استغفار میپردازه و خدا هم پاداش اون ترسی که داشت جوان رو وزیر دربار میکنه و زن هم همسر آن جوان میشود.

شهید مطهری نیز داستان زیبایی درخصوص گناه بیان میکنه که خالی از لطف نیست:

شهید مطهری میفرماید فکر نکنید شیطان برای عابد و نمازخون یک خانم زیبا روی میاره و میگه با این رابطه داشته باش یا یه شیشه مشروب میاره میگه بیا دوتایی بخوریم نه، روزی شیطان نیروهاش رو جمع میکنه و میگه در فلان مسجد عابدی هست که هیچ کس نتونسته اون رو تاحالا از راه بدر کنه اگر کسی تونست اون رو منحرف کنه و به گناه باندازه پاداش خوبی نزد من دارد.

هرکس ایده ای میده اما شیطان قبول نمیکنه تا اینکه یکی از فرزندان شیطان هشت روز مهلت میخواهد به شرط انحراف اون عابد، و میرود سمت مسجد، در مسجد رو میزنه و عابد در رو باز میکنه، شیطان میگه غریبم هفت روز بیشتر این شهر نیستم در خانه خدا مرا  راه میدهی؟

عابد اون رو راه میده، هر دو شروع میکنن به نماز، ظهر موقع نهار عابد نهار میاره اما شیطان میگه روزه هستش، بعد از نهار عابد چرت روزانه ای میزنه و وقتی بیدار میشه میبینه شیطان هنوز درحال نمازه، شب نیز بعد از نماز شب عابد میخوابد و برای نماز صبح که بیدار میشود میبینه هنوزم شطان درحال نمازه، تا هفت روز عابد دید که آن جوان(شیطان) روزها روزه و شب ها تماما نماز میخواند بدون هیچ استراحتی، روز هفتم به جوان میگه خسته نشدی از این همه نماز؟

جوان میگه بیا داستانی برات بگم و شروع میکنه به داستان گفتن: من جوانی نجار بودم، روزی زن زیبایی آمد دم مغازه و از من چیزی خرید، به قدری زیبا بود که نتوانستم تحمل کنم و تا دم منزل اون رفتم و ازش درخواست رابطه کردم و ان زن قبول کرد، یک بار با او رابطه داشتم و بعد از آن توبه کردم برای همین نمازم آنقدر لذت بخش تر شده که دلم نمیاد ترکش کنم. حالا به تو هم پیشنهاد میدم بری پیش آن زن و فلان مبلغ رو به عنوان هدیه بهش بدی و بعد توبه کنی.

عابد هم روز هشتم میره دم منزل آن زن، زن نگاه میکنه میبینه عابدترین فرد شهر اومده دم خونه فاحشه ترین زن شهر، عابد درخواستش رو به زن میگه اما زن قبول نمیکنه، عابد پول ها رو نشون میده باز هم زن قبول نمیکنه، عابد میگه هرچقدر بیشتر بخوای بهت میدم و باز هم زن قبول نمیکنه، عابد با دلی شکسته میگه چرا؟

زن میگه تو عابدترین شخص شهر هستی و تو رو با من کاری نیست، شک نکن این زمزمه شیطان بود که تو رو فرستاده سمت من، درسته من فاحشه شهرم و زندگیم رو از این راه درمیارم اما عابدی که تسلیم شیطان بشه رو قبول نمیکنم، اگر هم پول های زیادت من رو وسوسه نمیکنه پاداش خدا هستش برای اون همه عبادتی که داشتی تا خدا تو رو از گناه پاک نگه داره.

عابد که تازه متوجه قضیه میشه وقتی برمیگرده مسجد میبینه خبری از جوان نیست.

 

بله دوستان این زندگی خیلی از ماهاست. پس سعی کنیم بیخودی ادعای عفت کاذب نداشته باشم بلکه ببینیم چندمرده حلاج روزهای خلوت دونفره هستیم.

ببخشید کمی طولانی شد.

 

لازم به ذکره شخصیت هایی مثل شهید مطهری و مرحوم کافی کمی توی لفظ بیانشون دست کاری کردم که از کسل کنندگی مطلب خارج بشه.

باتشکر تیم محتوای وبلاگ امدادگر جوان

برچسب: نویسنده: حسین کوهی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 9:40

صفحه بندی